محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1316
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتم : « نه » گفت : « على بن ابى طالب بود ولى عايشه نمىتوانست دربارهء على خيرى به زبان آرد . » گويد : آنگاه پيمبر بىخود شد و دردش شدت گرفت و گفت : « هفت ظرف از آب چاههاى مختلف بر من ريزيد تا برون شوم و با مردم سخن كنم » او را در طشتى كه از آن حفصه بود نشانديم و آب بر او ريختيم تا گفت : « بس ! بس ! » فضل بن عباس گويد : پيمبر پيش من آمد ، برون رفتم ، تبدار بود و سرش را بسته بود . به من گفت : « اى فضل دست مرا بگير » دست وى را بگرفتم تا به منبر نشست ، آنگاه گفت : « ميان مردم بانگ بزن » و چون كسان به نزد وى فراهم شدند گفت : « اى مردم ، ستايش خداى يگانه مىكنم . حقوقى از شما به گردن « من هست اگر به پشت كسى تازيانه زدهام ، اينك پشت من ، بيايد تلافى كند ، « اگر به عرض كسى ناسزا گفتهام اينك عرض من بيايد و تلافى كند ، « كينه توزى در طبع من و سزاوار من نيست ، آن كس را بيشتر دوست دارم كه حق « خويش از من بگيرد يا حلال كند تا با خاطرى آسوده به پيشگاه خدا روم و پندارم اين بس نيست و بايد چند بار در اين مقام آيم . » فضل گويد : « آنگاه از منبر فرود آمد و نماز ظهر بكرد و بازگشت و بر منبر نشست و همان سخنان را دربارهء كينه و مطالب ديگر گفت . يكى برخاست و گفت : « اى پيمبر من سه درم از تو طلب دارم » پيمبر گفت : « اى فضل سه درم او را بده » و من به او گفتم : « بنشيند » سپس گفت : « اى مردم هر كه چيزى به عهده دارد ادا كند و نگويد رسوايى دنياست كه رسوايى دنيا از رسوايى آخرت آسانتر است » مردى برخاست و گفت : « اى پيمبر ، سه درم به عهدهء من هست كه به ناحق از